سه رنگ: قرمز، آخرین فیلم سه گانه کیشلوفسکی

پرسیامرداد 18, 1397

سه رنگ قرمز

فیلم «قرمز» (ROUGE) آخِرین فیلم از سه گانۀ «سه رنگ» (TROIS COULEURS) کریستف کیشلوفسکی‌ هم‌چنین آخِرین فیلم او است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است. به اعتقاد خیلی‌ها این فیلم کامل‌ترین فیلم کیشلوفسکی نیز هست که فیلمسازی‌اش همواره روندی صعودی داشت تا نهایتاً با سه‌گانه‌ای ماندگار و با قله‌ای به نام «قرمز» به پایان برسد. فیلم قرمز نماد شعار برادری (fraternity) در انقلاب کبیر فرانسه و معادل رنگ قرمز پرچم فرانسه است. «قرمز» پرافتخارترین و ستایش‌شده‌ترین فیلم کیشلوفسکی است که نامش در بسیاری از فهرست‌های معتبر بهترین فیلم‌های تاریخ سینما دیده می‌شود. سه نامزدی اسکار (که برای یک فیلم غیر‌انگلیسی زبان افتخار بزرگی است)، نامزدی بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب، چهار نامزدی بفتا، نامزدی نخل طلای کن، هفت نامزدی جایزۀ سزار و دریافت یکی از آن‌ها (بهترین موسیقی متن فیلم برای زبیگنف پرایزنر) از جملۀ افتخارات فیلم «قرمز» در محافل سینمایی بوده‌اند.

خلاصۀ داستان

داستان فیلم «قرمز» شامل خرده‌روایت‌هایی دربارۀ آدم‌هایی است که زندگی‌شان ناخواسته به یکدیگر پیوند می‌خورد، داستانی دربارۀ یگانگی‌ها و شباهت‌های ما، تفاوت‌های‌مان‌ و قضاوت‌هایی که به دلیل تنگ‌بودن گسترۀ نگاه‌مان قابل دفاع نیستند و زود رنگ می‌بازند. فیلم «قرمز» دربارۀ چند زندگی است: زندگی یک دختر جوان به نام والنتین و رابطۀ نه‌چندان گرمش با پسری که همواره از او دور است، زندگی پسر جوانی در همسایگی والنتین به نام اوگوست که درس قضاوت می‌خواند و رابطه‌اش با دختری که دوستش می‌دارد خیلی زود از بین می‌رود، و زندگی قاضی پیر و بازنشسته‌ای که با استراق سمع مکالمات تلفنی همسایگانش می‌کوشد برخلاف دوران قضاوتش در دادگاه، با شنیدن تمامی‌واقعیت قضاوت‌هایی منصفانه‌تر داشته باشد.

نقد فیلم

«قرمز» را باید هم‌چون دو فیلم دیگر سه‌گانه، فیلمی‌شاعرانه و نمادگرا دانست. این البته به هیچ‌وجه به معنای غیر‌اجتماعی‌بودن فیلم نیست. غالباً فیلم‌های شاعرانه فیلم‌هایی بی‌زمان و مکان و فارغ از دغدغه‌های روزمرۀ انسان‌هایند و نگاه‌شان بیشتر معطوف به زیبایی‌شناختی‌کردن زندگی و سرودن شعری از زیبایی‌های جهان است، و همین‌مسأله سبب دور‌شدن آن‌ها از واقعیات می‌شود و باعث جبهه‌گیری‌هایی علیه این فیلم‌ها که آثاری خنثا محسوب می‌شوند می‌گردد. اما مهم‌ترین وجه تمایز سینمای شاعرانۀ کیشلوفسکی از نمونه‌های مشابه آن است که شاعرانگی و نمادگرایی و زیبایی‌شناختی‌کردن زندگی روزمره را در کنار دغدغه‌های اجتماعی و روزمرۀ زندگی انسان، نیز دغدغه‌های عمیق فلسفی گرد هم می‌آورد.

والنتین در حین رانندگی به‌طور اتفاقی با سگی برخورد می‌کند. دلیل تصادف آن است که امواج پارازیت مانندی که روی رادیوی موترش افتاده حواسش را پرت می‌کند. او سگ را با دیدن اطلاعات روی قلاده‌اش برای صاحبش می‌برد که همان قاضی بازنشسته است، اما به نظر می‌رسد که قاضی دیگر به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌دهد. این‌جا متوجه می‌شویم که پارازیت‌هایی که باعث تصادف والنتین با سگ قاضی شده همان دستگاه استراق سمع قاضی بوده است. مداوای سگ توسط والنتین باعث برخوردهای بعدی او با قاضی می‌شود تا از رازهای زندگی او آگاه شود. اوگوست نیز که در همسایگی والنتین زندگی می‌کند ـ‌بدون آن‌که همدیگر را بشناسند‌ـ‌ رابطۀ عاشقانه‌ای با کارین دارد که با مشاهدۀ خیانت کارین دچار ضربۀ روحی می‌شود.

تا این‌جا فیلم به نظر شبیه همۀ فیلم‌های مینی‌مالی است که با خرده‌پیرنگ‌هایی می‌کوشند داستان‌هایی موازی از زندگی چند شخصیت را روایت کنند. با این‌حال هرچه فیلم پیش می‌رود در‌هم‌تنیدگی زندگی این آدم‌ها بیشتر نمایان می‌شود تا در نهایت به یگانگی کاملی برسد. در‌واقع تم مهمی‌که کم‌کم در فیلم نمایان می‌شود ماهیت تأثیرات ناخواسته و ناآگاهانۀ ما بر زندگی یکدیگر است. استراق سمع قاضی سبب تصادف والنتین و آشنایی این دو می‌شود، وقتی قاضی به خواست والنتین خودش را به پلیس معرفی می‌کند در جلسۀ دادگاهش ناخواسته باعث آشنایی کارین با مردی دیگر و خیانت او به اوگوست می‌شود، پیشنهاد سفر دریایی قاضی به والنتین، او و اوگوست را که کارین و دوست جدیدش را تعقیب می‌کند در کشتی‌ای همسفر می‌کند که در دریا غرق می‌شود و تنها هفت نفر از مسافران آن زنده می‌مانند، دو نفر از این هفت نفر والنتین و اوگوست‌اند که قاضی ناخواسته باعث آشنایی‌شان می‌شود، و شخصیت‌های اصلی فیلم‌های «آبی» و «سفید» نیز سایر بازماندگان کشتی‌اند. گویی کیشلوفسکی قهرمان‌های فیلم‌های سه‌گانۀ خود را در کشتی داستان‌هایش می‌نشاند و پس از تمام ماجراهایی که از زندگی‌شان برای ما تعریف می‌کند آن‌ها را سالم از حادثه بیرون می‌آورد، اما نجات مسافران دیگر در درست او نیست.

یکی از تم‌های فیلم که آن را به فیلمی‌در ژانر معمایی (MYSTERY) تبدیل می‌کند (گرچه، عنوان سوررئال برازنده‌تر است) یگانگی مرموزی است که کیشلوفسکی میان قاضی بازنشسته و قاضی جوان (اوگوست) برقرار می‌کند. اتفاقات زندگی این دو نفر عیناً شبیه هم تکرار می‌شود، با این تفاوت که اوگوست در انتها به نیمۀ گمشده‌اش (والنتین) می‌رسد، اما قاضی پیر با چهل سال فاصله او را در جوانی می‌بیند و حس می‌کند که او همان زنی است که همواره در جست‌وجویش بوده است. در صحنه‌ای قاضی پیر به والنتین می‌گوید خواب او را دیده است که همسن خودش بوده و به مردی در کنارش لبخند می‌زند. این مرد چه‌کسی بوده: قاضی پیر، اوگوست یا هر‌دو که گویی جوانی و پیریِ یک نفرند؟ کیشلوفسکی به زیباترین شکل ممکن یگانگی و برادری را در این فیلم به تصویر می‌کشد، این‌که همۀ ما می‌توانستیم به جای یکدیگر باشیم، یا این‌که در‌واقع بخش‌های مختلفی از زندگی یک وجود کامل به نام انسانیم. کیشلوفسکی گفته بود فیلم «قرمز» آخِرین فیلم او خواهد بود، و این پیشگویی او با مرگ غیرمنتظرۀ او در سال ۱۹۹۶ به حقیقت پیوست.

منبع: naghdefarsi

اشتراک گذاری 0

دیدگاه خود را بنویسید ...

نام *
افزودن نام
ایمیل *
ایمیل شما برای دیگران قابل رویت نمی باشد
وب سایت